الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
81
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
--> خلخال و گردنبندهاى پيشين خود را به وحشى ، غلام جبير بن مطعم بخشيد و جگر حمزه را به دندان كشيد ، اما نتوانست آن را بجود و آن را بيرون انداخت ؛ سپس به بالاى تپهاى كه مشرف بر آنجا بود رفت و با صداى بلند گفت : نحن جزيناكم بيوم بدر * و الحرب بعد الحرب ذات سعر ما كان عن عتبة لى من صبر * و لا أخى و عمّه و بكرى شفيت نفسى و قضيت نذرى * شفيت وحشىّ غليل صدرى فشكر وحشى عمرى * حتى ترمّ اعظمى فى قبرى ما جزاى روز بدر را به شما چشانديم و جنگ بعد از جنگ شعلهور خواهد بود براى عتبه و برادرم و عمويش و فرزندم صبرى نمانده بود . من خود را شفا دادم و به نذرم وفا كردم و تو اى وحشى ، جگر سوختهام را شفا دادى و من در تمام عمرم از وحشى تشكر و قدردانى مىكنم تا آن هنگام كه استخوانهايم در قبر بپوسد . و حليس بن زبّان از كنار ابو سفيان گذشت و ديد كه او با دستهء نيزه بر دندانهاى حمزه مىكوبد و مىگويد : بچش اى قطع كنندهء رحم خويشاوندى ! حليس گفت : اى بنى كنانه ؛ اين رئيس قريش است كه با عموزادهء خود چنين مىكند ! ابو سفيان گفت : واى بر تو ، اين را پنهان نگهدار لغزشى بود كه از من صادر شد ! همچنين هند مىگفت : شفيت من حمزة نفسى باحد * حتى بقرت بطنه عن الكبر اذهب عنّى ذاك ما كنت أجد * من لدعة الحزن الشديد المعتمد در روز احد وقتى كه شكم حمزه را پاره كردم و جگرش را درآوردم دل سوختهء من شفا يافت اين كار باعث شد غم و اندوه شديدى كه درونم را مىسوزانيد ، زايل شد . سپس عمر بن خطاب بعضى از سرودههاى او را براى حسّان بن ثابت بازگو كرد حسّان گفت : أشرت تكاع و كان عادتها * لؤما اذا أشرت - مع الكفر اين زن پليد و فرومايه شرور و سركش شده است كه بدان عادت كرده است ، و معلوم است كه اين زن لئيم با وجود كفر به شرارت و سركشى كشيده شده است ! ابن اسحاق گويد : كه حسّان ناسزاهايى را در ضمن آن مىگويد كه ما آن را رها كرديم . ( ج 3 ، ص 92 - 93 ) . واقدى با سندى از وحشى نقل مىكند كه گفت : غلام جبير بن مطعم بن عدى بودم و هنگامى كه مردم به سوى احد حركت كردند ، او مرا فراخواند و گفت : تو ديدى كه در جنگ بدر حمزه ، طعيمة بن عدى را به قتل رساند و براى همين هنوز هم زنان ما عزادار هستند و تو اگر بتوانى حمزه را به قتل برسانى ، آزاد هستى . لذا به همراه مردم حركت كردم و با خود نيزههاى كوچكى را برداشته بودم . و هنگامى كه از كنار هند دختر عتبه مىگذشتم ، مىگفت : اى ابو رسمه ، مرا شفا بده تا شفا بگيرى ! و هنگامى كه درگيرى در احد پيش آمد ، به حمزه نگاه كردم كه پيشروى مىكرد و مردم را از دم تيغ مىگذرانيد و مرا كه پشت درختچهاى مخفى شده بوديم ديد و به سويم آمد ؛ ولى سباع خزاعى ( كه مادرش ختنهگر دختران بود ) متعرّض وى شد و حمزه بر او حمله كرد ، و در حالى كه مىگفت : اى پس ختنهگر دختران تو هم در جنگ عليه ما شركت كردهاى ؟ به سوى من بيا ! و با يك حمله او را كشت و سريع به سوى من آمد كه پايش به حفرهاى فرو رفت و افتاد و من هم نشانهگيرى كردم و نيزهام را پرتاب كردم كه به زير شكم او ( بين ناف و تهيگاه ) اصابت كرد و از ميان پاهايش بيرون آمد و كشته شد . سپس نزد هند دختر عتبه رفتم و به او بشارت دادم . او دو خلخال از ياقوتهاى ظفار و دست بندهايى از جنس نقره و انگشترهايى كه در انگشتان پاهايش بود را به من هديه كرد ! ( ج 1 ، ص 286 - 288 ) قبل از اين مىنويسد : گفتهاند كه وحشى غلام جبير بن مطعم يا دختر حارث بن عامر بوده است كه دختر حارث به